تبلیغات
بالهای بسته
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391  09:08 ب.ظ

خواب دیدم ، خواب بودم

نور بارید

کلمه جاری شد

وجهان پر شد ازخنده ی تو

 

من بودم و تُویی

 

باران بود

و بی چتری ما

و شهر ، همان شهر غریبی بود که روزی ما را

بر سر نقطه آغاز سفر بدرقه کرد

 

خواب دیدم ، خواب بودم

من بودم و تُویی

و نگاهی که از بیم حیا گم می شد

و چندین کلمه ، که از شوق زیاد از یادم رفت

 

خواب بودم گویی

خواب دیدم گویی

ماه از پس باران پسین می تابید

ماه در حوضچه ی دستانم تن می شست

جرعه ای نور نوشیدم

و دلم پر شد از بودن تو

لحظه ها طی شد

 

من بودم

خواب بودم

خواب دیدم

و نبودی تو در لحظه بیداری من

اما ، روشن بود جهان

ماه آن بالا ،

ماه بالای سر آبادی بود


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391  07:24 ق.ظ

رو به راهیم ، رو به راه آمدنی كه نشد و رو به راه رفتنی كه باز آمدنی ندارد ، زندگی ، قصه و - قصه ، غصه بودن است ، كمی نان و جرعه ای آب ،دیگر ماه در پیاله سفالین تن نمی شوید و جرعه های فرو خورده در تاریكی محض حضور می یابند .

صدایی می آید . یاد سهراب كه می گفت : مگر در نهرتنهایی چه می شویند؟؟؟ هیچ ... و هیچ . 


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 15 فروردین 1391  10:46 ب.ظ

واژه از من گریزان و من از تازه نا سروده های عریان

چه سخت و سرد می رباید باد تازه گلبرگ نو رس باغ را

دم به کلمه نیست

و قرار ، قرار پریشانی آدمیزادیست

آدمیزادی واژه هجوی می شود و

 در دایره المعارف انسانی بدل به هیچ

حیوان به حس خو و

انسان این ناطق حیوان بی خو به دندان مسلح می شود

چه که در دستانش گل فسرده و

در گلو هماهم تلخ زندگی چون شیره جان جاری

قلب که نه این صنوبری تپنده سنگی ست بی جان در سینه

قدم به راه نیست و بی راه ، راه می شود و

ویل جویِ به ناکجا

وه که واژه پا به زا چون طفلی نارس مسکوت و

نه به شیونی پایا می شود ...


  • آخرین ویرایش:-
سه شنبه 1 فروردین 1391  09:36 ق.ظ

سلام به همه دوستان عزیزم

سال خوبی رو واسه همه عزیزان آرزو دارم و خوشحالم از حضور همگی شما و به خود می بالم برای این همه محبت و همراهی بی دریغتان، باشد که در سال جدید افق های تازه ای رو به روشنی و خوشبختی برای همه شما گشوده بشه.

تندرستی ، شادی و آرامش را از درگاه ایزد یکتا برایتان آرزومندم

سال نو مبارک

 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 1 فروردین 1391
شنبه 20 اسفند 1390  10:53 ب.ظ

گریزانند از من واژه ها ی سر به مهر

گریزانند از من کلمات صبور و هوای بارانی

دور می شود شبِ ستاره پوش از خواب چشمانم

و رهایم می کند این آغوش بی دغدقه ی تنهایی

گویا قاصدکِ دور به راه ، سراغ بی بادی بر باد رفته را می گیرد

و عابر خسته بر پیاده روهای تن خسته زمزمه ی فراموشی می خواند

 

نه ماه سراغ پنجره را می گیرد

و نه این کلامِ بی دست و پای سادگی ،

نه هجایی و نه یادی ،

درجا می زند الفبای آبستن از خستگی

اما به یادم نمی آید

ذهنم کویری تهی از بود

و بودم علامت مشکوکِ آدمیزادی

 

گفتم آدمیزادی !؟

ترانه درد می شود بر استخوان

و قلب باز می ایستد در آنی خوابی و بیداری

هی که قصه ما آدمیان

غصه بیداری به روز و هراس خفتن به تاریکی است

افسوس که واژه گان سر به مهر سر بر فراموشی من و این رویای دور نهاده اند

اما روزی و فردای پیش رویی

زمانی طلسم پیله ی پروانه خواهد شکست و

رویای واژه های بارانی تعبیر خواهد شد

زمانی که واژه ها رو به من و من رو به راه ماه ، ترانه هایم را باز خواهم خواند

 

 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 21 اسفند 1390
یکشنبه 7 اسفند 1390  11:06 ب.ظ

 هی ایستاده رو به راه زندگی

چه اشتیاق بی وصفی دارد پیاده روهای بارانی

بی چتر و بی سایه

با ترانه هایی شاد و زمزمه های عاشقانه

قدمی  رو به رویای دور از دسترس و

رسیدن به خواب خوش بیداری

 

هی ایستاده رو به راه زندگی

پاهایت رو به راه آمدن است و

دلت وام دار رهایی از غصه

چه بایدی خوش تر از نگاه رو به ماه

و چه "هایی"  شیرین تر از این لهجه آشنای غریب

 

هی ایستاده رو به راه زندگی

چه از ابتدای راه رو به راه زندگی ایستاده باشی و

چه در پایان قصه آدمیزادی

تنها همین آسودن درآغوش بی دلواپسی ، تو را بس

 

هی ایستاده رو به راه زندگی

چه آسودگی بی وصفی ست دمی قرار پروانه

چه بی دریغ قراریست فراموشی هر چه باداباد

و چه روشن زمانیست ستاره چینی از سرشاخه بلند شب

 

هی ایستاده رو به راه زندگی

رو به هر سوی زندگی که ایستاده باشی

رو از پریشانی پرده تور بافت پنجره بر نگیر

که باد بر بادابادی هر چه برباد سخن می گوید

هی تو ، تو که نمی دانم رو به کدامین سوی زندگی ایستاده ای

برایت اوقات خوش ستاره و هوای بازیگوشی پروانه

برایت خواب ماه و تن پوش روشن آفتاب

برات آنی قراری آسوده و دلی آرام آرزومندم .

همین ... 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 7 اسفند 1390
پنجشنبه 4 اسفند 1390  07:16 ب.ظ

گفت : اول کلمه بود ،

 اما من باور ندارم

چه ، که می دانم نوری بود

زبان به گفتن نبود ، کلمه خاموش بود

دم گرفت به نوری ، آنگاه نگاهی

و باز اول کلمه نبود ، من می دانم

در وجودش می درخشید ، جان می گرفت

و باز اول کلمه نبود

به والنون قسم خورد که آغاز والنور بود

نیایشی بود دربودنِ باشِ سماوات والحی  

و زمانی که جان می گرفت در خود

لب از سکوت بر گرفت

دهانش آبستن کلمه بود

هجا شد و دم از آوای بی صدایی برید

و شکست

و جهان آغاز شد


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 27 بهمن 1390  11:13 ب.ظ

هی نشسته بر گوشه قاب خالی زندگی

از کجای دنیای بی باران بر این این گوشه دنیا مینگری

که این چنین مبهوت برای ماه خوابهایت پیراهنی از واژه های خیس می بافی

باور داشته باش که بر مدار گرد زمین هیچ اتفاق تازه ای رخ نخواهد داد

پروانه خواهد پرید

ماهیِ راه گم کرده به دریا راه باز نخواهد جست

کرم شب تاب، تا سپیده دم تاب نخواهد آورد و

قاصدک راه خانه کسانش را گم خواهد کرد


پا به پا مکن

از هر کجای دنیا که آمده باشی ،

قرارت تنها پیاله ای روشنایی ست و دمی خواب بی تعبیر

پایان راه همان ابتدای راه رفته بود

پس بی خود و بی هوا سراغ گلایه های همیشگی نرو

جواب بودنت در همان سوال بی پاسخ نبودنت معنا میگرد

و به تعداد تمام ستاره ها بهانه برای رویای دور دست خواهی یافت

تاریخ تکرار همه ی اصوات گم در فضاست


کمی آرامتر ، می شنوی ؟

کسی از آنسوی قاب خالی خاطراتت تو را به خود می خواند

تو را به دمی خواب خوش و

رهایی از این همه دغدغه های بی دلیل

می گویدت :

               کسی نخواهد آمد !

معنی رویاهای آمدن کسی که شبیه هیچ کس نیست از ابتدا اشتباه بود

رو به دریا بایست و رو به دریا قدم بر دار

بگذار تاول و زخم پاهای در راهت التیام یابد


هی تو ! آمده از نمی دانم کجای دنیا

از هر کجای دنیا که آمده باشی

این تنها ماه ست که با تن سایی شبانه اش تو را بدرقه می گوید

پس به جان همین ماه آبستن نشسته بر گوشه ی آسمان دمی قرار بگیر ...


  • آخرین ویرایش:شنبه 29 بهمن 1390
شنبه 22 بهمن 1390  12:16 ب.ظ

سراغ کلمات می روم

بارور می شود رویاهای دور و واژه های صبور

خیال سالهای رفته و قدم های گم

هوای بارانی و گونه های خیس و

پله های کوچه های شهر غریب

 

سراغ کلمات می روم

به یادم می آید اصواتی آشنا و هجی ساده ماه را

بوی خاک و یاس سر برآورده از دیوار فراموشی

سایه های در هم تنیده و هراس ستاره چیدن از خواب آسمان

 

سراغ کلمات می روم

فردای نیامده بازیگوشی می کند و

پسین رفته آرام  خاطری می شود

من ، کافه گل نادری و استکانی قهوه ی تلخ

و قلمی که می چرخد تا لب بگشاید بر سکوت سپیدی کاغذ

 

سراغ کلمات می روم

قطار کلمات شتابان از راه می رسد و

ایستگاه متروک ذهن واژه گاهی می شود

می رقصد قلم ، می خواند :

های رویاهای دور چه سان خاموش می باید

های خوابهای نا خوش تا به کی بیدار می باید

 

سراغ کلمات می روم

گاه به گاهی راهی

گاه به گاهی نیز بی راهی

زندگی خواهش خلسه ی دمی بودن

زندگی تنها گرمی خاموش نگاهی بودن

ذهنی بی تاب و لبی ، که چه بی تاب لرزان

زندگی تنها امروز است که چه آسان می شود خاطره ای از دیروز

و پیاپی می گذرند دیروزها

 

تنها سراغ کلمات می روم و

آرام خاطره ای می شود زمان


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 23 بهمن 1390
دوشنبه 17 بهمن 1390  10:27 ب.ظ

گاهی وقتها کلام منعقد نمی شه ، واژه ها بازیگوشی می کنند ، سکوت ادامه پیدا می کنه ، مثل این روزایی که ابرها غریبی میکنند و نشان این شهر رو به یاد نمی آرند ، کلمه در ذهن درجا می زنه ، پا به پا می کنه ، بغض گلو رو می فشاره ، اما ... نمی ترکه این بغض بی پیر ،

این روزها ماه هم بر پشت پرده ای از ابهام به ما نگاه می کنه ، ستاره ها غریبی می کنند ، حسی غریب به خود گرفته آسمان ، و زمین گهواره نادان آدمیان خسته از دویدن سالهای رفته دوباره باز گرد خود می چرخد .

گفتم کمی دور شوم از حس آدمیزادی ، حس استنشاق منواکسید کربن ، چشمهایم رو ببندم و رو به بی انتهایی آسمان باز گشایم ، گفتم مسافر شوم که دیر زمانی بود رسم خوشایند چکاوکها را فراموش کرده بودم ، قرار قاصدکها را ، و لبخند خوش عاشقی را .

دور شدم از حال ، دور شدم از حس قفس ، به دمی حتی و رها گشتم

و قدم بر داشتم ، کوله باری بردوش ، رو به راهی که به راهم باشد و قراری بر دل ...


  • آخرین ویرایش:-
پنجشنبه 6 بهمن 1390  11:08 ب.ظ

                                                 

 قرار شاعری با من نبود

حتی قرار عاشق شدن ساده  پائیزی

هر چه بود

روخوان دعانویس پیری بود

كه هر روز

هر عصر

هر بی ر مغ گذرای ساده

خانه نشین جدول سیمانی پیاده رو می شد

 

قرار شاعری با من نبود

حتی نوشتن مسكوتترین واژة آدمی

حتی

نوشتن حرف ساده ایی از تكلم

ازكودكی

از هر چه حرف اضافه و ربط بی موزون

 

حا لا وقتی میگویند :

 برای چه  ؟

میگویم

كسی پشت  پنجره

پشت همین تبسم كوتاه

پشت همین عادت همیشگی آئینه

 

مرا بخود می خواند                                                                    

 

پس قرار شاعری می گذار م

می روم سراغ آئینه ، آب ، ر وشنی ………،  ماه

می نویسم

حتی یك خط

حتی یك حرف

حرفی از جنس گنگی و سكوت همیشگی

 

می روم  كنار پنجره

شمعی روشن می كنم

تا قرار پروانه ها فراموش نشود

لای در كوچه را  نیمه باز می گذارم

تا مسافر نیامده

پشت لحظات مبهم زمان نماند

 

پس شاعر می شوم

تا یادم نرود

پشت لحظات خیس گریه های شبانه

عطر ریحان باغچه ام همیشگی خواهد ماند .                                                 

                                                                                                                                           


  • آخرین ویرایش:جمعه 7 بهمن 1390
یکشنبه 25 دی 1390  10:20 ب.ظ

چه تنهاست ماهی

چه تنهاست ماهی

یاد سهراب افتادم ، چه حقیقت محضی ، چه آرام سروده ای که در خاطرمان می ماند .

ماهی گیج شده بود ، دل دل می کرد ، چه بی تابی بی پایانی ، چه وسعت  بی اندازه ای ، چه خواب کوتاهی ، سالها بود که دریا خانه او بود ، سالها بود که بی انتهایی دریا دلش را می فشرد ، سئوال داشت در ذهن کوچکش و حس جستجو در چشمان همیشه خیسش ، می گریست و قطره های شفاف اشکانش با دریا یکی می شد، اما کس نمی دید ، فریاد می زد و اما شنیده نمی شد هجاهای ناخوانای حبابهای هوا ... دسته دسته ماهی ، ماهی و تنها ماهی ... ، از خود می پرسید چه بی دلیل زیستنی ست وقتی که روبرو تنها وتنها تاریک روشنای دریاست ، ماهی ، مرغ ماهی خوار نمی دانست ، ماهی تور صیاد نمی دانست ،ماهی لاجورد سرد حوض سنگی را نمی دانست ، ماهی جام بلورین و سراب پیش رو را نمی دانست ، ماهی جز ماهی بودن چیزی نمی دانست ، هوای بازیگوشی اش با ماهیان بود ، نوک بر حبابهای صدفها می زد و لابه لای جلبکها پی خود می گشت . ماهی - دریا می دانست ، ماهی - پریروز بودنش را به یاد نداشت ، چه کوتاه زمانی برای فراموشی ، همه بودن ، قرمزها ، آبی ها و رنگین ها ، اما ماهی تنها ماهی بود ، ماهی ،  ماهی اسیر بیکران دریا بود . ماهی هنوز عاشق نبود ....


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 26 دی 1390
پنجشنبه 22 دی 1390  07:28 ب.ظ

به شیشه شفاف نوک می زد، گمانش رهایی بود ؟ یا خواب نقش روبرویش ؟ می کاوید و بس عبث ! که چه سود ؟ بر حول دانایی محدود فضا می چرخید ، می خندید ؟ یا ... ؟ تمام جام بلورین را گریسته بود ؟ نمی ایستاد ، تابش نبود ، توانش بود ؟ چه، آینه بود زمانش و سرابی از پیش رو .   سکون   . نه، قلب کوچکش در سینه نقره ای اش فشرده بود، دریغ و درد دریا در جانش بود و بر سر وهم آبی بیکران . و حالا،  به هر سمت تنها تصویری از او به سویش جاری و نه هم پایش به راه . طاقت بریده بود به ماندن، هوای آسمانش بود و در گمانش پرواز، ماهی و پرواز ؟ ماهی و ...، شوق گرمی باله های کوچکش را جان می داد ... پرواز کرد، رو به آن وسوسه زیبای رهایی، و نه شاید رسیدن، اما به دمی آزادی و آنی بودن ، بود شد .


  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 19 دی 1390  09:06 ب.ظ

 در دست گرفتمش ، فلس هاش رو لمس کردم ، حسی غریبی وجودم رو فرا گرفت ، خیلی وقت بود نفس نمی کشید ، باله هاش را بسته بود و با چشمانی غمگین که هنوز خیس از دوری دریا بود به من نگاه می کرد ، بغض داشت ، بغضی که در میان گلوی منقبض اش خفته بود ، سرش را  روی شانه ی ماهی دیگه ای گذاشته بود ، حرف نگفته ای بر لبانش خشکیده بود ، این چه کلامی بود که در میان سکوت خفته در فضا جای مانده بود و در حبابی نازک فراموش شده بود!؟

 آیا واپسین کلام ای وای لحظه های از یاد رفته دریا نبود ؟

دلم لرزید .


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 20 دی 1390
شنبه 3 دی 1390  09:12 ب.ظ

بر عادت مردود کلمات می گریم

بر حواشی خوابهای ندیده بر گل یاس

بر شعر هرزهای سروده بر ستاره

بر خبرچینی کلاغهای نشسته بر کاجهای بریده

بر حدود بی حد و مرز ترانه های باران

بر نگاههای سوزنده بر تن سرد سنگ

 

می گریم

بر تکفیر خنده

بر محکوم کردن مهربانی

بر بالهای در زنجیر پرنده

بر قفسهای بی در

بر سفره های خالی از نان

و قرارهای فراموش شده آدمیزادی

پیاده روهای تنهایی

بر تن سایی ماه نشسته بر گوشه آسمان و

تن سوزی روزانه ی خورشید

 

می گریم

بر انتظار بی پایان دخترک ستاره فروش

بر گریه ها ی موهوم شبانه و

آوای مغمومِ جاری بر لبانش

 

می گریم

بر اندوه کافه و استکان سرد چای

بر نیمکت های خالی و

بر برگهای خشکیده بر تن عریان درخت

بر پاهای برهنه و جیبهای مملو از هیچ

بر شاعر تشنه ، قلم شکسته و خاطرات بر باد رفته

بر دستان بی داس کشاورز و تنور خاموش نانوایی

بر میراب که می گیرد آب ، می گریم

 

می گریم

بر هجی کلمات نا آشنایی که می گیرد جان

و آزادی ...

می گریم


  • آخرین ویرایش:شنبه 3 دی 1390
  • تعداد کل صفحات :6  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6